درشبهاي عمر

شعر عاشقانه

اين وبلاگ را براي كسي درست كردم كه دوسش دارم اما او مرا دوست ندارد

درشبهاي عمر


همدمی درد آشنا تا راز دل گوييم نيست
از لبان مهربانش کام دل جوييم نيست
خنده ی پاييز آتش ريخت در جان بهار
جرأتی تا در گلستانی، گلی بوييم نيست
بعد از اين شعر پريشانی است بر لبهای من
سايه ی سرویّ و جامیّ و لب جوييم نيست
ای دلم! از سينه برون رو که در شبهای عمر
تا به بند آرم ترا زنجير گيسوييم نيست
خسته ام من، خسته از ديوانه بازی های دل
پای شوقی تا که راه عشق را پوييم نيست




نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+ نوشته شده در چهار شنبه 9 فروردين 1391برچسب:, ساعت 9:55 توسط دل شكسته |